تبليغاتX
دفتر خاطراتم

دفتر خاطراتم

نغمه های سکوت

 

به نام یگانه خالق هستی

سلام دوستای گلم

حالتون چه طوره؟

چیکارا می کنین؟

امیدوارم هر جای دنیا که هستید بهتون خوش بگذره.

امروز میخوام براتون ۴ تا داستان کوتاه خیلی جالب و آموزنده بزارم.

............................................................................................................

داستان اول:

پرش ارتفاع

 

 

از آخرین طبقه ساختمان هم بالا رفت و به پشت بام رسید . با سرعت

 

شروع به دویدن کرد . به لبه بام رسید . با پرشی بلند از روی بام پرید !

 

.. یک روز مانده به مسابقات پرش ارتفاع .. « تو واقعا می تونی

 

رکورد اون رو بشکنی ؟ من که بعید می دونم ، خودت چی فکر

 

می کنی ، می تونی ؟ »

 

.. دو ساعت بعد از خروج از اتاق عمل .. « عمل موفقیت آمیز بود

 

اما اون پرش موفقیت آمیز نبود . اون مجبوره دوباره یه پرش دیگه

 

بکنه ، یه پرش بلند دیگه! »

 

 

............................................................................................................

 

داستان دوم:

 

استاد سلمانی آن شهر غریب

 

 

در یکی از مسافرت ها تصمیم گرفت برای کوتاه کردن موی

 

سرش در شهری غریب به سلمانی برود .

 

استاد سلمانی با سبیلی از بناگوش دررفته در گذشته قصاب بود

 

و در مشاجره ای میان او و دیگر قصابان بازار چهار انگشت

 

دست چپش را به زیر ساطور برده بود و کمی قبل تر وقتی که

 

بچه بود پدرش او را به خاطر چشم درد به نزد تنها طبیب شهر برده

 

که می گفتند طبیب حاذقیست چرا که گاوها و گوسفندهای

 

زیادی را درمان کرده و یک هفته بعد از نسخه پیچ شدن توسط

 

طبیب ، چشم راستش کور شد !

 

حال آن قصاب که چشم راستش و چهار انگشت دست چپش را

 

از دست داده ، استاد سلمانی با سبیلی از بناگوش دررفته است

 

که در دکانی در ته بازار به انتظار مشتری در حال تیز کردن

 

تیغ ریش تراشی ایستاده .. و در همین هنگام مسافر در دکان را

 

باز و وارد می شود . بعد از مدت زمان نه چندان کوتاهی ، مسافر

 

از دکان با سر و صورتی آشفته به سرعت فرار می کند و از آن

 

بازار و شهر و دیار دور می شود !

 

چند روزی از آن ماجرا گذشته است و استاد سلمانی در دکان

 

ته بازار مشغول فروختن سبزی و میوه است و دیگر از آن سبیل

 

از بناگوش در رفته اش خبری نیست !

 

............................................................................................................

 

 

داستان سوم:

 

صورت و صورتک

 

 

 

صورتک از صورت باج می گرفت و این کار هر روزش بود .

 

یک روز صورت به صورتک گفت که دیگر نمی تواند به او باج

 

دهد و صورتک با عصبانیت گفت : « نمی خواهی به من باج

 

بدی ؟ » و صورت در جواب گفت : « می خوام اما نمی تونم

 

یعنی ندارم » .

 

فردای آن روز صورتک از صورت جدا شد . او را ترک کرد و رفت .

 

بعد از آن دیگر هیچ کس نه صورت را دید نه صورتک را !

 

............................................................................................................

 

داستان چهارم:

 

چرا پرنده ها پرواز می کنند ؟

 

 

 

پسر : « چرا پرنده ها پرواز می کنند ؟ »

 

پدر : « چون پرواز کردن را دوست دارند »

 

پسر : « پس چرا ما آدم ها پرواز نمی کنیم ؟ »

 

پدر : « چون نمی تونیم پرواز کنیم »

 

پسر : « چرا نمی تونیم ؟ »

 

پدر : « چون مثل پرنده ها بال نداریم »

 

پسر : « چرا بال نداریم ؟ »

 

پدر : « چون پرنده نیستیم »

 

پسر : « چرا پرنده نیستیم ؟ »

 

پدر : « چون بال نداریم  »

 

پسر : « چرا بال نداریم ؟ »

 

پدر : « چون پرنده نیستیم »

 

پسر : « چرا پرنده نیستیم ؟ »

 

پدر : « چون ما مثل پرنده ها بال نداریم »

 

پسر : « چرا ما بال نداریم ؟ »

 

.. و در این لحظه مادر از داخل آشپزخانه گفت : « پسرم بیا اینجا

 

تا بهت بگم که چرا ما مثل پرنده ها بال نداریم ! »

پسر به سمت آشپزخانه رفت . پدر نفس عمیقی کشید و مشغول

خواندن روزنامه شد اما سوالات زیادی ذهنش را درگیر کرده بود !

............................................................................................................

 

بای بای دوستای گل و مهربونم

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت8:34توسط مهسا پورمحمد | |