تبليغاتX
دفتر خاطراتم

دفتر خاطراتم

نغمه های سکوت

 

سلام

بابا من نویسنده هم که شدم!

ایول به خودم

عــشــق بــي فــرجــام

چشامو به بيرون از پنجره بيمارستان دوخته بودم بي حركت و مات به

ساختموناي بلند نگاه ميكردم با خودم فكر مي كردم آخه اين چه سرنوشت

شومي بود كه برام رقم خورده بود؟!

...........................................................................................

با عجله صبحانه رو خوردم و به طرف مدرسه رفتم هميشه بي تفاوت از

جلوي مغازه دم مدرسه رد مي شدم و هيچي توجهمو جلب نميكرد امروز

صبح از اولش برام جور ديگري شروع شد خيلي فرق ميكرد يكدفعه يك پسر

قد بلند با چشماني قهوه اي كه كنار مغازه ايستاده بود توجهم را به خودش

جلب كرد فوري نگاهم را از او برگرداندم و به راهم ادامه دادم احساس

ميكردم او همچنان مرا نگاه ميكند و حدسم هم درست بود.

وقتي كه به مدرسه رسيدم اونقدر حالم بد بودكه يادم رفت به دوستانم

سلام كنم دوستم شراره از پشت محكم زد بهم و گفت:عسل!تو امروز چت

شده دختر!؟ عاشق شدي!!!بعد با لبخند چشمكي زدم و گفتم:بدجور

تمام ماجرا رو براش تعريف كردم هنگام برگشتن از مدرسه تمام كوچه رو

دنبالش گشتم اما نبود! با نا اميدي به خانه برگشتم آن روز نه نهار خوردم و نه

شام.دوباره فردا صبحش طبق معمول دم مغازه ايستاده بود و زل زده بود به

من.باز هم بي اعتنا از كنارش رد شدم و به طرف مدرسه رفتم .

من دختر مغروري بودم اما نميدونم چه طور شد كه اين تصميمو گرفتم!

روز بعدش تصميم گرفتم خودم بهش بگم دوسش دارم از شب تا صبح خوابم

نبرد داشتم با خودم فكر ميكردم و بهترين جملات را مي ساختم تا وقتي

ديدمش بهش بگم صبحش با هزار تا ترس و دلهره مانتو و شلوارم رو پوشيدم

و از اهل خونه خداحافظي كردم و راه افتادم به دم مغازه كه رسيدم يك

لحظه احساس كردم كه مردم و ديگه تو اين دنيا نيستم.اعلاميه اي كه حاوي

پيام تسليت و در آن عكس جواني كه با چشم هاي قهوه ايش دل مرا ربوده

بود نتونستم طاقت بيارم پاهام سست شده بود چشمهايم سياهي

رفت.مگه اون چند سال داشت؟!اون بر اثر تصادف فوت كرده بود وسط

خيابون داد بلندي كشيدم و نقش زمين شدم.يه لحظه كه چشم باز كردم

ديدم همه دورم جمع شدند و دارند گريه ميكنند.

خــدايــا...خــدايــا چرا اون ؛ چرا اون بايد بميره؟!

چرا منو نبردي پيشش؟!

خيلي غمگين بود نه؟!

خوب اميدوارم كه خوشتون اومده باشه

حتما راجع به داستانم نظر بديدخوشحال ميشم

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــاي

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت22:48توسط مهسا پورمحمد | |